امیرعلی عزیزتر ازامیرعلی عزیزتر از، تا این لحظه: 16 سال و 5 ماه و 20 روز سن داره

امیرعلی گل پسری

دو پای استوار

سلام مامانی بلاخره بعد از حدودا ١٣ ماه خودت بدون کمک البته با کمی ترس و لرز وایسادی. میدونی چه جوری؟ اول باید یه کمی نگه داریم تا تعادلت و بتونی حفظ کنی بعد خودت وایمیستی و برای خودت دست میزن مامانی من که خیلی خوشحالم و همش قربون صدقت میرم آخه نمی دونی چه کیفی میده وقتی جلوم بدون هیچ کمکی وایمیستی انگار خدا دنیارو بهم داده. مامانی ایشالله با این پاهای کوچولوت که فردا فرداها بزرگ میشه همیشه به خیرو خوشی قدم ورداری. قربونه وایسادنو اون یه قدم جلو اومدنت بشم. ...
24 خرداد 1390

بابا جونم روزت مبارک

  پدر جان سحرگاهان که نسیم آیتی از پاک بودن را به گل ها هدیه میبخشد به آن محراب پاکش آرزو کردم برایت خوب دیدن، خوب بودن، خوب ماندن را   با تمام وجودم دوستت دارم. روزت مبارک تندیس جاودانه ایثار و فداکاری، پدر نازنینم به کمال روح انسان، به حیات جسم و حیوان، به تمام دنیا، به صدای رعد و طوفان، به نسیم عهد و پیمان، به خدای جسم و روحم، به نگاه پر شکوهت، که تو را عاشقانه می پرستم. روزت مبارک.   ...
24 خرداد 1390

شیرین کاری

راستی مامانی یادم رفت توی کلمه هایی که میگی جیزه رو بگم.قربونت برم وقتی لیوان چایی یا نسکافه رو میبینی سریع میگی جیزه. منم وقتی میخوام به وسایل خطرناک دست نزنی بهت میگم که اون جیزه و تو هم بهش دست نمیزنی. همین الانم رفتی از توی کمد اتو رو ورداشتیو نگاش میکنیو میگی جیزه. انقدر قشنگ میگی جیزه که میخوام برات غش کنمو بمیرم. مری توی اتاق خواب و در اتاق رو به روی خودت میبندیو از در میگیری و بلند میشی و همش غر میزنی که بیایم در رو برات باز کنیم. از جارو برقی و جارو شارژی یه کمی میترسی ولی وقتی برای جارو زدن میارمش بیرون همش دنبالش میریو باهاش حرف میزنی. گوسفند و گاو و اسب رو میشناسی.وقتی بهت میگم ببعی میگه تو میگی ب ...
12 خرداد 1390

سفر مشهد

سلام مامانی می خوام از سفرمون بهت بگم.خیلی پسر خوبی بودی،موقع رفتن توی قطار که اصلا اذیت نکردی.روز اول که نتونستیم بریم حرم چون خیلی شلوغ بود ولی فرداش رفتیمو حسابی زیارت کردیم. تو هم فقط هواست به این پرهایی بود که خادما دستشون بودانگار باهاشون حرف میزدی. چهارشنبه رفتیم الماس شرق و یه کمی خرید کردیم.ولی من باز طبق معمول توی مشهد سرما خوردم خیلی حالم بد شد ولی با این حال پنجشنبه بازم رفتیم حرمو جمعه صبح هم راه افتادیم به سمت تهران . موقع برگشت خیلی اذیت کردی،همش غر زدی و گریه کردی منم که اصلا حال نداشتم.خلاصه حسابی کلافم کردی. اشکال نداره مامانی تو بدنیا اومدی که منو اذیت کنی ،مامانی فدای خودتو غرغرات بشه. عزیییییییییییییییییییی...
8 خرداد 1390

چند تا عکس از تولدش

امیر علی و بابایی،آخ که چقدر نازین عشق کوچولوی من   امیر علی با کادوی بزرگ مادری و دایی جون   امیر علی با کیکش امیر علی و دایی جون امیر علی روی میز چی کار می کنی؟   امیر علی با کلاه تولدش     امیر علی بازم روی میزی که؟       کیک خوشگل و خوش مزه اش بازم عشق من ...
6 خرداد 1390

واااااااااااااااااای شیطنت

امیرعلی تو پدر منو در آوردی.همش باید دنبالت باشم که سراغ وسایل خطرناک نری.همین امروز اولین خراب کاری تو کردی. میدونی چی کار کردی؟ باند سینمای مادری رو انداختی و شکوندی. فدای سرت ولی آخه این جوری که نمیشه که من همش دنبالت باشم. قراره فردا بریم مشهد امیدوارم توی قطار اذیتم نکنی که میکشمتا. میدونی ما اصلا قرار نبود بریم،امام رضا طلبید دیگه،خدارو شکر. ایشالله بهمون خوش بگذره. قربونه چشمای سیات برم تازه یه کاره بد هم میکنی،همرو گاز می گیری.نکن مامانی اصلا کار خوبی نیست. نمیدونم چرا انقدر عاشق موس کامپیوتر شدی،تا من میام پای کامپیوتر میای و همش گریه میکنی که موسو بدم بهت.والا من اینجوریشو ندیده بودم. مامانی فدات بشه ...
1 خرداد 1390

بره تو دلیم...

آره عزیزم داشتم برات میگفتم تو اومدی تو دل مامانیو  شدی واسه مامان همه چی. اولاش مامان فقط باید استراحت میکرد که بره کوچولوم چیزیش نشه،بعد از ٥ ماه استراحت من و تو و مادر با هم رفتیم پا بوس امام رضا(ع).اونموقع دکتر به من گفته بود که قند گرفتم منم شفامو از امام رضا گرفتم. وقتی تو تویه دلم بودی هم تولد وهم شهادت امام رضا رفتیم مشهد،همون جا از خدا خواستم که سال دیگش که دنیا آمده بودی باز هم بتونیم بیایم. مامانی تو بیمه امام رضا(ع) هستی،من تورو سپردم به خودش.به قول معروف تو نظر کرده امام رضایی.           ...
1 خرداد 1390

درباره عکس

پسریه من خیلی ادا و اصول داری. منم که منتظرم تو یه کار کنیو منم بپرم دوربینو وردارم و عکس ازت بگیرم.تازه اینا چند تا از گل کاریات از 10روزگیت تا 1 سالگیته. مامان قربونت بره. ...
29 ارديبهشت 1390

تولدش

سلام مامانی ٢١ اردیبهشت تولد ١ سالگیته که میشه چهارشنبه ولی ما تصمیم گرفتیم که پنجشنبه برات تولد بگیریم،دوست داشتم برات یه تولد مفصل بگیرم ولی به خاطر فوت مادرجون نمیشد عزیزم. ١ هفته قبل با مادر رفتم بازار کلی برات خرید کردم از لباس گرفته تا وسایل تزئینی برای تولد،خیلی زوق داشتم. واسه کیکت خیلی از اینترنت عکس گرفتم ولی وقتی رفتم شیرینی فروشی گفت ما نمی تونیم اینها رو درست کنیم ولی با این حال یه کیک خوشگل برات سفارش دادم. چهارشنبه خاله اینا اومدن خونه مادر و خونه رو واسه پنجشنبه تزئین کردیم.خیلی خونه خوشگل شد. توهم هر کاری که دلت می خواست میکردی.با بادکنکا بازی میکردی،تا دلت خواست بادکنک ترکوندی.خلاصه حسابی حال کردی. فرداش مهمونها...
29 ارديبهشت 1390